گاهی زندگی از بیرون کاملا عادی به نظر می رسد، اما در درون خود احساس می کنیم چیزی سر جای خودش نیست. شغل بدی نداریم، رابطه مان ممکن است قابل قبول باشد و حتی از نظر مالی یا اجتماعی شرایط مناسبی داشته باشیم، اما باز هم احساس نارضایتی، خستگی یا گیر افتادن می کنیم.
این احساس همیشه به این معنا نیست که باید همه چیز را در زندگی تغییر دهیم. گاهی مسئله این است که بخشی از خواسته ها، نیازها یا اهداف شخصی خود را برای مدت طولانی نادیده گرفته ایم. پژوهش های روان شناسی نشان می دهند که برآورده نشدن نیازهای اساسی مانند استقلال، احساس شایستگی و ارتباط با دیگران می تواند با کاهش بهزیستی و افزایش احساس ناخوشایندی همراه باشد.
بنابراین، نارضایتی مداوم گاهی می تواند یک پیام مهم داشته باشد: شاید چیزی را می خواهیم که هنوز به خودمان اجازه نداده ایم آن را جدی بگیریم.
همه انسان ها از یک نقطه یکسان شروع نمی کنند. خانواده، فرهنگ، شرایط اقتصادی، روابط نزدیک و تجربه های دوران کودکی می توانند روی این موضوع تاثیر بگذارند که فرد چه خواسته هایی را قابل قبول بداند و از چه خواسته هایی احساس ترس یا گناه کند.
کودکی که بارها پیام هایی مانند «زیادی بلندپرواز نباش»، «فقط به فکر خودت نباش» یا «نباید دیگران را ناراحت کنی» دریافت می کند، ممکن است به تدریج یاد بگیرد خواسته های شخصی خود را سرکوب کند. در برخی رویکردهای روان پویشی، این الگوها با مفاهیمی مانند «باورهای بیماری زا» توضیح داده می شوند؛ باورهایی که می توانند در طول زندگی شکل بگیرند و احساس گناه، شرم یا تعارض ایجاد کنند.
این باورها ممکن است به شکل جمله های زیر ظاهر شوند:
گاهی مشکل این نیست که فرد نمی خواهد موفق شود؛ بلکه موفقیت برای او معنای ناخوشایندی پیدا کرده است. ممکن است در ذهن فرد، موفقیت با فاصله گرفتن از خانواده، پشت سر گذاشتن والدین یا حتی خیانت به ارزش های خانوادگی گره خورده باشد.
تصور کنید فردی در خانواده ای بزرگ شده که هیچ کس تحصیلات دانشگاهی نداشته است. حالا او فرصت ادامه تحصیل در یک دانشگاه معتبر را پیدا کرده، اما درست زمانی که باید تصمیم بگیرد، احساس گناه و تردید سراغش می آید. ممکن است به خودش بگوید «من به خانواده ام تعلق دارم، چرا باید از آنها جلو بزنم؟»
در این شرایط، فرد ممکن است آگاهانه فقط ترس از شکست را تجربه کند، اما پشت این ترس، نگرانی دیگری هم وجود داشته باشد: «اگر موفق شوم، دیگر شبیه خانواده ام نخواهم بود.»
پژوهش های مربوط به احساس گناه بین فردی نیز مفاهیمی مانند «گناه ناشی از جدایی یا بی وفایی» و «گناه ناشی از موفقیت بیشتر از افراد مهم زندگی» را بررسی کرده اند.
ترس از موفقیت مفهومی شناخته شده در روان شناسی است، اما نباید هر بار که فردی از پیشرفت خود جلوگیری می کند، آن را به ترس از موفقیت نسبت داد. دلایل این رفتار می توانند بسیار متفاوت باشند؛ از اضطراب و کمال گرایی گرفته تا ترس از تغییر، عزت نفس پایین یا فشارهای خانوادگی.
با این حال، برخی افراد واقعا در برابر موفقیت خود احساس گناه می کنند. پژوهش های جدیدتر نیز رابطه میان گناه ناشی از موفقیت، ترس از موفقیت، خودناتوان سازی و احساس فریبکار بودن را بررسی کرده اند.
ممکن است در ذهن چنین فردی جملاتی شکل بگیرد:
مشکل اینجاست که این افکار همیشه آگاهانه نیستند و ممکن است فرد فقط نتیجه آنها را تجربه کند: تعلل، نارضایتی، سردرگمی یا رها کردن مکرر اهداف.

وقتی بارها به هدفی فکر می کنیم اما هر بار درست قبل از حرکت متوقف می شویم، ممکن است خیلی سریع نتیجه بگیریم که «من اراده ندارم» یا «من آدم موفقی نیستم». اما چنین نتیجه گیری ای همیشه درست نیست.
در نظریه خودتعیین گری، انسان ها برای رشد و بهزیستی روانی به سه نیاز اساسی یعنی خودمختاری، شایستگی و ارتباط نیاز دارند. زمانی که محیط زندگی این نیازها را به طور مداوم محدود کند، انگیزه و احساس رضایت نیز می تواند تحت تاثیر قرار بگیرد.
بنابراین، اگر مدام احساس می کنید زندگی تان با چیزی که واقعا می خواهید فاصله دارد، شاید بد نباشد قبل از سرزنش خودتان بپرسید:
«آیا واقعا نمی توانم به سمت این هدف بروم، یا چیزی در درونم اجازه نمی دهد حرکت کنم؟»
البته داشتن یک آرزو به معنای امکان پذیر بودن آن نیست. شرایط اقتصادی، توانایی های فردی، زمان، سلامت، مسئولیت های خانوادگی و عوامل بیرونی همگی اهمیت دارند. هدف، تبدیل هر آرزو به یک پروژه اجباری نیست؛ هدف این است که بفهمیم واقعا چه می خواهیم و چرا.
شناختن یک باور عمیق معمولا با یک جمله مثبت یا تصمیم ناگهانی اتفاق نمی افتد. گاهی لازم است الگوهای فکری خود را در موقعیت هایی بررسی کنیم که می خواهیم برای خودمان تصمیم مهمی بگیریم.
یکی از تمرین های ساده این است که چند خواسته مهم خود را بنویسید و سپس ببینید هنگام فکر کردن به هر کدام چه افکاری سراغتان می آید. لازم نیست در مرحله اول درباره منطقی یا غیرمنطقی بودن آنها قضاوت کنید.
برای مثال، ممکن است بعد از نوشتن یک هدف با چنین افکاری مواجه شوید:
این افکار لزوما حقیقت ندارند، اما می توانند سرنخ های ارزشمندی درباره تعارض های درونی شما ارائه دهند.
وقتی متوجه می شویم سال ها یک خواسته را سرکوب کرده ایم، ممکن است وسوسه شویم همه چیز را یک باره تغییر دهیم. اما تصمیم های بزرگ و ناگهانی همیشه بهترین راه حل نیستند. انسان موجود عجیبی است و حتی وقتی از وضعیت فعلی ناراضی است، از تغییر هم می ترسد.
بهتر است ابتدا یک قدم کوچک و قابل اجرا انتخاب کنید. مثلا:
هدف این مرحله رسیدن فوری به موفقیت نیست. هدف این است که ببینید وقتی یک قدم واقعی به سمت خواسته خود برمی دارید، چه احساسات و مقاومت هایی ظاهر می شوند.
نارضایتی از زندگی همیشه به این معنا نیست که زندگی ما اشتباه است یا باید همه چیز را از نو بسازیم. گاهی این احساس می تواند نشانه فاصله میان چیزی باشد که واقعا برای ما اهمیت دارد و شیوه ای که در حال حاضر زندگی می کنیم.
ممکن است سال ها پیش، برای سازگار شدن با خانواده، پذیرفته شدن یا جلوگیری از ناراحت شدن دیگران، بعضی از خواسته های خود را کنار گذاشته باشیم. اما باورهایی که در کودکی شکل گرفته اند، لزوما نباید تا پایان زندگی تصمیم های ما را کنترل کنند.
گاهی پشت یک ناکامی تکراری، ناتوانی وجود ندارد؛ یک تعارض حل نشده وجود دارد. شناختن آن تعارض، بررسی واقعیت و برداشتن یک قدم کوچک می تواند شروع مسیر تازه ای باشد.
اولین دیدگاه را شما بنویسید